هر چند در اين عالم همه موجودات از زمين و آسمان گرفته تا نباتات و جانداران داراي غرض و غايت هستند ولي هيچ كدام از اينها هدف خلقت نيست بلكه هدف نهايي خلقت همانا انسان و تعالي وجودي اوست يعني همه موجودات آفريده شده اند تا انسان از آنها بهره گيري كرده و خود را به قرب ربوبي برساند.
(( هو الذي خلق لكم ما في الارض جميعاً ثم استوي الي السماء فسوئهن سبع سموت و هو بكل شيء عليم. )) او خدايي است كه همه آنچه را در زمين وجود دارد براي شما آفريد سپس به آسمان پرداخت و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و او به هر چيز آگاه است.
(( الذي جعل لكم الارض فراشاً والسماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لكم فلا تجعلوا لله انداداً و انتم تعلمون )) آن كسي كه زمين را بستر شما و آسمان را همچون سقفي بالاي سر شما قرار داد و از آسمان آبي فرو فرستاد و بوسيلة آن ميوه ها را پرورش داد تا روزي شما باشد بنابراين براي خدا همتاياني قرار ندهيد در حالي كه مي دانيد.
(( هو الذي خلق السموت و الارض في سته ايام و كان عرشه علي الماء ليبلوكم ايكم احسن عملاً )) او كسي است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و عرش او بر آب قرار داشت تا شما را بيازمايد كه كدام يك عملتان بهتر است.
(( هو الذي جعلكم خلئف الارض )) و او كسي است كه شما را جانشينان در زمين ساخت.
انسان موجودي است با استعداد فوق العاده كه مي تواند با استفاده از مصداق اتم خليفه الله شود. مي تواند با كسب معرفت و تهذيب نفس و كمالات به اوج افتخار برسد و از فرشتگان آسمان هم بگذرد اين استعداد توام با آزادي و اختيار انسان است. آسمانها، زمين، كوهها داراي نوعي معرفت الهي هستند ذكر و تسبيح خدا را نيز مي گويند. ولي همه اينها ذاتي و تكويني و اجباري است و به همين دليل تكاملي در آن وجود ندارد تنها موجودي كه قوس صعودي و نزوليش بي انتهاست و به طور نا محدود قادر به پرواز به سوي قله كمال است انسان است و اين است همان امانت الهي كه همه موجودات از آن سر باز زدند و انسان به ميدان آمد و آن را يك تنه حمل كرد.
(( الله الذي سخر لكم البحر لتجري الفلك فيه بامره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون)) خداوند همان كسي است كه دريا را مسخر شما كرد تا كشتيها به فرمانش در آن حركت كنند و بتوانيد از فضل او بهره گيريد و شايد شكر نعمتهاي او را به جا آوريد.
انسان داراي چنان مقامي است كه همه موجودات را مسخر او قرار داده اند. خورشيد نهرها درياها و حتي روز و شب را خداوند مسخر انسان قرار داده روز را خداوند مسخر انسان قرار داده تا در آن به كار و كوشش بپردازيد و شب را مسخر انسان قرار داده تا در آن آرام گيريد و خستگي روزانه را در پرتو تاريكي آن برطرف سازيد. (( الله الذي خلق السموت و الارض و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لكم و سخر لكم الفلك لتجري في البحر بامره و سخر لكم الانهر )) خداوند همان كسي است كه آسمانها و زمين را آفريد و از آسمان آبي نازل كرد و با آن ميوه ها را براي روزي شما بيرون آورد و كشتيها را مسخر شما گردانيد تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند و نهرها را نيز مسخر شما گردانيد.
(( و سخر لكم الشمس و القمر دائبين و سخر لكم اليل و النهار )) و خورشيد و ماه را كه با برنامه منظمي در كارند به تسخير شما در آورد و شب و روز را نيز مسخر شما ساخت. از ديدگاه قرآن كريم معناي تسخير موجودات اين است كه آنها براي خدمت انسان آفريده شده اند.
(( و لقد مكنكم في الارض و جعلنا لكم فيها معيش قليلاً ما تشكرون))ما تسلط و مالكيت و حكومت بر زمين را براي شما قرار داديم و انواع وسايل زندگي را براي شما فراهم ساختيم اما كمتر شكرگزاري مي كنيد. (( و سخر لكم ما في السموت و ما في الارض جميعاً منه ان في ذلك لايت لقوم يتفكرون )) او آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را از سوي خودش مسخر شما ساخته در اين نشانه هاي مهمي است براي كساني كه انديشه كنند.
(( و الذي جعل لكم الارض فراشاً )) خداوند زمين را بستر شما قرار داد. امام سجاد(ع) مي فرمايد زمين با طبع انسان موافق است نه بد بو است كه اذيت كند و نه خوشبو كه به اعصاب لطمه وارد كند. نه گرم است كه بسوزاند و نه سفت كه جلوي كشاورزي و ساختمان و دفن مرده ها را بگيرد و نه نرم كه پا در روي آن قرار نگيرد و ما را در خودش فرو برده غرق نمايد. آري زمين با نظم خاص خود و در حركت طبيعي و فاصله حساب شده اي كه از خورشيد دارد و فضاي مناسبي كه دور آن را گرفته و كوههايي كه آن را از لرزان بودن حفظ مي كند و آن بخشندگي خاص كه تمام غذاهاي ما را مي پردازد و تمام آلودگي ها را در خود فرو برده و متلاشي و ميكروب كشي مي كند با آن نظامي كه مقداري از باران را جذب و مقداري را به جريان مي اندازد و صدها فايده ديگر همه و همه براي بهره گيري ماست.
(( و الله جعل لكم الارض بساطاً )) زمين را همچون بساط براي شما قرار داديم. ( يعني خداوند زمين را فرش شما قرار داد.(( الم ترو ان الله سخر لكم ما في السموت و ما في الارض و اسبغ عليكم نعمه ظهره و باطنه و من الناس من يجدل في الله بغير علم و لا هدي و لا كتب منير ))
آيا نديديد خداوند آنچه در آسمانها و زمين است مسخر شما كرده و نعمتهاي آشكار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزاني داشته است ولي بعضي از مردم بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنگري دربارة خدا مجادله مي كنند. تسخير موجودات آسماني و زميني براي انسان مفهوم وسيعي دارد كه هم شامل اموري مي شود كه در قبضة اختيار اوست و با ميل و اراده اش در مسير منافع خود به كار مي گيرد مانند بسياري از موجودات زميني يا اموري كه در اختيار انسان نيست اما خداوند آنها را مامور ساخته كه به انسان خدمت كند. همچون خورشيد و ماه و … بنابراين همه موجودات مسخر فرمان خدا و در طريق سود انسانها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند يا نه و به اين ترتيب لام در لكم به اصطلاح لام منفعت است.(( و ذللنها لهم فهنها ركوبهم و منها ياكلون )) و آنها را رام ايشان ساختيم هم مركب آنان از آن است و هم از آن تغذيه مي كنند.
اين آيه اشاره به مساله مهم رام شده چهارپايان براي انسان است اين حيوانات زورمند در حالت عادي رام هستند و به راستي عجيب است. انسانها نه قادرند مگسي را بيافرينند و نه حتي مي توانند مگسي را رام كنند اما خداوند قادر منان ميليونها چهارپايان مختلف را آفريده و رام انسانها ساخته است كه دائماً در خدمت آنانند.
(( الم تر ان الله سخر لكم ما في الارض و الفك تجري في البحر بامره …)) آيا نديدي كه خداوند آنچه در زمين است مسخر شما كرد و كشتيهايي كه به فرمان او بر صفحة اقيانوسها حركت مي كنند و …..
از نظر قرآن انسان داراي آن چنان ارزشي است كه حيات و مرگ يك انسان با حيات و مرگ همه انسانها مساوي است يعني اگر كسي انساني را بدون آنكه وي كسي را عمداً كشته باشد بكشد گويي همه انسانها را كشته و اگر فردي را زنده كند گويي همه انسانها را زنده كرده است. (( من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكانها قتل الناس جميعاً و من احياها فكانها احيا الناس جميعاً ))
از ديدگاه قرآن كميت مهم نيست كيفيت مهم است قرآن از افقي بالاتر به انسان مي نگرد چرا كه حيات يك انسان را برابر حيات همه انسانها و مرگ وي را مساوي با مرگ همه انسانها مي داند آري براي مكتبي كه انسانيت انسان مطرح باشد و انسانيت انسان را بعدي مادي و محدود نداند بايد هم كه چنين ارزشي براي انسان قائل باشد چرا كه انسانيتي كه در يك فرد است همان انسانيت در ديگر انسانها نيز وجود دارد.
برخي مفسران نيز آيه را در رابطه با انگيزه انسانها تفسير كرده اند به اين بيان كه هر كس انسان بي گناهي را بكشد آمادگي آن دارد كه به همان انگيزه انسانهاي ديگر را نيز نابود كند چرا كه قتل فرد مشخصي براي او مطرح نيست و براي او انسان با گناه و انسان بي گناه تفاوتي ندارد.
استاد جعفري نيز معتقدند كه كشتن يك انسان بي گناه اهانت به مقام شافع ربوبي است و اهانت به خالق جهان هستي در حقيقت اهانت بر كل هستي است كه انسان با عظمت ترين و با ارزش ترين اجزاء آن است پس قتل يك انسان مانند قتل همه انسانها و احياي يك انسان مانند احياي همه انسانهاست.
البته اين اختيار انسان به اين دليل است كه انسان قدرت شناسايي خوب از بد دارد.
(( و نفس و ما سوئها فالهمها فجورها و تقوئها )) 5 قسم به نفس و آن كس كه آن را كامل و موزون آفريد و نيك و بدش را به وي الهام كرد. خداوند در اين آيه به نفس و جان آدمي سوگند مي خورد و با اهميت جلوه دادن آن اين نكته را خاطر نشان مي سازد كه شناخت خوب و بد از يكديگر به انسان الهام شده يعني هر انساني بر اساس فطرت و ساختمان وجودي خود مي تواند درك كند كه كدام كار خوب و كدام كار بد است.(( و هدينه النجدين )) او را به راه خير و شر هدايت كرديم.
ایام فاطمیه که می رسد،دلهای عاشق و بی قرار،سرود غم می خوانند و منظومه ی اندوه می سرایند.وقتی یک بوستان،خزان زده شود؛وقتی یک گل پرپر گردد و بلبلی به هجران گل مبتلا شود؛چه می ماند جز فصل نالیدن و موسم گریستن؟
فاطمیه همان فصل و موسم است.نام فاطمه از تار دلها نوای غم بر می آورد.یاد زهرا(س) واژه های محزون و غربت زده را به غمنامه تبدیل می کند.
هر چند ایام فاطمیه،داغ ما تازه می شود،اما مرور بر این فهرست غم،ما را به فاطمه(س) نزدیکتر می کند.جانمان جرعه نوش زمزم ولا می شود.قلبمان شفافیت زهره ی زهرا را بهتر لمس می کند.گریه ها شفیع ما می گردد تا در آستان عترت،عترت یابیم و قطرات اشک،در سوگ اهل بیت،ما را هم اهل این بیت می کند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
قال الصادق علیه السلام: "اذا كان يوم القيامة يقوم عنق من الناس فياتون باب الجنه فيقال: من انتم؟ فيقولون: نحن اهل الصبر، فيقال لهم: على ما صبرتم؟ فيقولون: كنا نصبر على طاعة الله و نصبر عن معاصى الله، فيقول الله عزوجل: صدقوا ادخلوهم الجنة و هو قول الله عزوجل: انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب" (وسايل الشيعه، ج11، ص186)
امام صادق علیه السلام فرمود: روز قيامت جمعى از مردم به پا مىخيزند و مىآيند به سوى بهشت، گفته مىشود شما كيستيد؟
گويند: ما بردباران هستيم.
گفته مىشود: بر چه صبر كرديد؟
گويند: بر (سختىهاى) عبادت و كششهاى شيطانى معصيت، صبر كرديم.
آنگاه خداى متعال مىفرمايد: راست مىگويند وارد بهشت شويد.
امام فرمود: اين مفهوم سخن خداست در قرآن كريم (سوره زمر، آيه10) كه مىفرمايد: پاداش بردباران را فوق العاده مىدهيم.
مگر نه پيامبر در واپسين لحظات عمر مباركش به حضرت زهرا علیهاالسلام روى كرد و گفت: از هجرت من نالان مباش كه تو نخستين كسى باشى كه به من بپيوندى! پس حال كه ساعاتى چند به ديدار پدر باقى نمانده، جا ندارد كه زهرا برنجد و براى على ـ بيش از اين ـ از ظلم روزگار گلايه كند! ولى شايد بيشتر به حال على مىگريست كه پس از او سالهاى زياد، بايد غريبوار زندگى كند.
فاطمه نخستين شهيد راه ولايت است كه به انگيزه بازخواهى فدك، فدك که نه بلکه ولایت را مدنظر داشت. فاطمه با آن نالههاى دردناكش، حق امام و ولى امرش را مىخواست بازستاند و اگر نتوانست ـ كه نمىتوانست ـ بايد حق را برملا سازد و مظلوميت على را آشكار نمايد و پرده از سقيفه پردازان بردارد ولى فرياد دختر معصوم پيامبر در قلبهاى تيره، كارساز نبود، اما تاريخ، آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط كرد تا آيندگان بدانند... بسنجند... بفهمند... و تصميم بگيرند.
زهرا همو كه خشمش خشم خداست، فريادش بى پاسخ ماند؛ نه، اشتباه نكنم، آن سنگدلان جاهلى تبار پاسخش را با سوزاندن در و شكستن پهلو دادند.
و اكنون كه حجت را بر همگان تمام كرد و نقش دفاع از ولايت را به خوبى ايفا نمود، با دلى شكسته و بدنى رنجور به خانه باز مىگردد؛ او شكايت را به خدا مىبرد و به پدرش، رسول خدا و چنين با خدايش راز و نياز مىكند كه:
"پروردگارا ! نيرو و قدرت از آن تو است و انتقام ظالمان را تو خواهى گرفت؛ پس به تو پناه مىبرم و از تو استمداد مىجويم و به درگاهت روى مىآورم كه حق شوهرم را از اين نااهلان بازستانى."
زهرا مناجات مىكرد و على به او گوش مىداد. شايد در ديدگان على قطرات اشك گرد آمده بود كه بر رخساره مباركش سرازير شود ولى خوددارى مىكرد تا زهرا بيشتر نرنجد؛ به هر حال بايد زهرا را تسلى دهد و قلب شكستهاش را آرامش بخشد، به او فرمود:
"لا ويل لك بل الويل لشانئك، نهنهى عن وجدك يا ابنه الصفوه و بقيه النبوه فما أمد لك أفضل مما قطع عنك فاحتسبى لله"؛ بدبختى براى تو نيست,، براى دشمنانت است، اندوهت را برگير و بر خويشتن سخت مگير اى دخت برگزيدهترين انسان و اى بازمانده خاتم پيامبران. همانا آن چه خدا براى تو آماده ساخته برتر است از آن چه از تو گرفته شده، پس براى خدا بردبار باش و صبر را پيشه خود ساز.
فاطمه نخستين شهيد راه ولايت است كه به انگيزه بازخواهى فدك، (فدك که نه بلکه ولایت را مدنظر داشت) با آن نالههاى دردناكش، حق امام و ولى امرش را مىخواست بازستاند و اگر نتوانست ـ كه نمىتوانست ـ بايد حق را برملا سازد و مظلوميت على را آشكار نمايد و پرده از سقيفه پردازان بردارد ولى فرياد دختر معصوم پيامبر در قلبهاى تيره، كارساز نبود، اما تاريخ، آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط كرد تا آيندگان بدانند... بسنجند... بفهمند... و تصميم بگيرند.
و اين سان سايه تبسمى آرام بر رخساره رنجور و بى رنگ فاطمه نقش بست چنان كه تابش غروب، هنگام هجرت آفتاب در درياى تار شب بر افق آسمان. با صدايى ضعيف چونان بلبلى بال شكسته در قفس تنهايى، در برابر تنها يار و ياورش، كه اكنون غريبانه در خانه، زندانى شده است، پاسخ داد: "حسبى الله" ؛ خدا مرا بس است.
و اين بود آغاز هجرت غريبانه زهرا، چرا كه قلب، نالان... سينه، تنگ... زخم، ژرف... بدن، رنجور... پهلو، شكسته... ديده، اشكبار و غربت در وطن، افزون بر بلا و رنج شده بود.
و چه سان سخت است و دردناك كه ستمديدهاى، با بيان رسا و استدلال محكم و برهان روشن و حجت هويدا نتواند فرياد دلش را به ديگران برساند، نه به ظالمان و غاصبان حقش كه به دوستان نادان و آنان كه آماج فريب و نيرنگ صحنه سازان تراژدى سقيفه شده بودند و اينك كه زور بر حق چيره شده بود، در پاسخ زهرا كه به در خانههايشان مىرفت و آنان را به دفاع از امام زمانشان فرا مىخواند مىگفتند:
"اگر او زودتر به ميدان آمده بود، چه كسى از على برتر! ولى او در ميان قهرمانان نبود! و قرعه به نام ديگرى درآمد!"
اينان چگونه مىانديشيدند؟ و چه در سر مىپروراندند؟ مگر تازه پيامبر از دنيا نرفته بود؟ و مگر على مشغول كفن و دفن رسول خدا نبود؟ و مگر مىشد بدن مبارك اشرف كائنات را بر زمين نگه دارد و از غسل و كفنش دست بردارد و به سوى چادر بنى ساعده بشتابد؟ و تازه اگر هم مىرفت آيا مىتوانست از حق خود دفاع كند؟ و اگر دفاع مىكرد آيا گوش شنوايى بود؟
اينها حقايقى بود كه زهرا را رنج مىداد؛ چنان رنجى كه درد شكستن پهلو و سقط كردن محسنش در برابر آن كم رنگ مىنماياند.
آرى! اگر آنان مىخفتند و مىآرميدند، زهرا را آرامش نبود. چرا كه اندوه را خوابى نيست. و اگر هم ديدههايش را بر هم مىگذاشت خواب به ديدگانش ره نمىيافت، بايد همچنان در درد و رنج به سر برد تا قضاى الهى برسد.
و اگر زهرا را رنج دردهاى جسمانى بىتاب كرده بود، درد روان صدچندان، او را مضطرب و نالان مىساخت و چه دردناكتر از اين كه زبان در كام باشد و توان سخن گفتن نباشد. چه اندوهناكتر از اين كه حقش روشن و آشكار باشد و حق خواهى نيابد. چه شديدتر و سهمگينتر از اين كه داد زند و دادخواهى نبيند؟!
زهرا همو كه خشمش خشم خداست، فريادش بى پاسخ ماند؛ نه، اشتباه نكنم، آن سنگدلان جاهلى تبار پاسخش را با سوزاندن در و شكستن پهلو دادند.
و آيا مىشود اين بار سنگين را بر اين قلب نازك اندوهبار بار كرد؟
و آيا زهرا ـ كه يثربيان از فرياد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مىخواستند او را وادار كند كه يا شب گريه كند و يا روز ـ در برابر آن همه ناملايمات جز صبر تلخ چه چاره دارد؟!
زهرا در حالى كه چون شمعى سوزان آب مىشد و آرام آرام به سوى ابديت با كوله بارى از شكوه، ولى با شكوه رهسپار مىشد، گاهى به على مىنگريست و در رخساره مقدسش غم تنهايى مىيافت و گاهى به كودكان معصومش ـ فرزندان رسول خدا ـ نگاه مىكرد و يتيمى زودرس را در سيماى پاكشان مشاهده مىكرد؛ آنها را به خدا مىسپرد كه خدا آنان را بس بود، و چارهاى جز فراق جانكاه نداشت.
اينك ديگر بدن زهرا تاب تحمل آن همه رنج و اندوه را نداشت، و آنچنان ضعف بر او چيره شده بود كه از درد نمىناليد؛ يا اين كه شايد دمى از روح بلند محمد در روان قدسى او تابيده بود كه او را آرامش بخشد و يادآردش كه: وعده ديدار نزديك است.
و مگر نه پيامبر در واپسين لحظات عمر مباركش به او روى كرد و گفت: از هجرت من نالان مباش كه تو نخستين كسى باشى كه به من بپيوندى! پس حال كه ساعاتى چند به ديدار پدر باقى نمانده، جا ندارد كه زهرا برنجد و براى على ـ بيش از اين ـ از ظلم روزگار گلايه كند! ولى شايد بيشتر به حال على مىگريست كه پس از او سالهاى زياد، بايد غريبوار زندگى كند؛ همو كه از صفآرايى تمام اعراب هراس ندارد و با ضربههاى ذوالفقارش بينى يلان عرب را بر خاك مىمالد و برق شمشيرش دل شير ژيان را مىلرزاند؛ امروزه براى نگهدارى اسلام چارهاى جز سكوت ندارد. "فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى" او با اين كه ميراث خود را در دست نااهلان مىبيند بايد صبر كند تو گويى كه استخوان در گلويش گير كرده است.
آيا زهرا ـ كه يثربيان از فرياد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مىخواستند او را وادار كند كه يا شب گريه كند و يا روز ـ در برابر آن همه ناملايمات جز صبر تلخ چارهای دارد؟!
هان! وقت هجرت زهرا فرا رسيده و اينك گل زيباى نبوت پژمرده مىشود. تمام مدت عمرش در اين دنياى ستم و زور، هيجده سال است يعنى تازه فروغ جوانى تابيده و گل وجودش شكفته كه بايد رخت بربندد و غروب كند.
هيجده سال است كه زهرا در باغ وجود انسانى، هم چون گلى خوشبو و مقدس كه از نور سرمدى تابشى چون تابش محمد دارد، و از سرشت پاك جاودانه خاتميت، روانش با عطر محمدى عجين شده است، چنين مىزيسته و اكنون در عنفوان جوانى و در آغاز زندگانى، زندگى جاودانه را آغاز مىكند و چون نفس مطمئنهاى به سوى پروردگارش با قلبى شكسته ولى آرام بازمىگردد، او از خدا راضى و خدا از او راضى است، به سوى او مىرود تا در روز رستاخيز در برابر تمام كائنات، از دشمنانش انتقام بگيرد و دوستان و پيروانش را به سوى بهشت موعود فرا خواند.
"يا أيتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضيه، فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى."
فرا رسيدن غروب گل محمدى را به پيشگاه فرزند داغديدهاش ولى الله الاعظم ارواحنا فداه و سيل پيروان درگاهش كه در غم جانسوز آن حضرت ديدههايشان روان و قلوبشان نالان است، تسليت عرض مىكنيم و انتظار داريم هر چه زودتر آن منتقم حقيقى از پشت پرده غيبت بيرون آيد و انتقام مادرش را از غاصبان و ستم گران باز گيرد. والسلام
منبع:
مجله پاسدار اسلام، ش 201 ، استاد سيد محمدجواد مهرى

